آرام كریم
واکنشها به سخنان هاکان فیدان، وزیر خارجه ترکیه، و پاسخ تند لیندزی گراهام، سناتور آمریکایی، بار دیگر شکاف عمیق میان «گفتار سیاسی» و «واقعیت منافع دولتها» را آشکار میکند. فیدان با تأکید بر اینکه حکومت ایران با یک حمله هوایی سقوط نخواهد کرد و تنها ممکن است تضعیف شده و ناچار به تغییرات شود، عملاً بر تداوم ساختار قدرت در ایران ـ even در شکل تعدیلشده آن ـ صحّه میگذارد. این موضع نه از سر دلسوزی برای مردم ایران، بلکه کاملاً در چارچوب منافع امنیتی و ژئوپلیتیکی ترکیه قابل فهم است.
برای دولت ترکیه، و شخص هاکان فیدان که سالها در رأس دستگاه اطلاعاتی این کشور بوده، مسئله اصلی نه «ماهیت حکومت در ایران» بلکه «کنترل پیامدهای آن» است. آنچه آنکارا را نگران میکند، نه استمرار یا سقوط جمهوری اسلامی، بلکه هر سناریویی است که به تقویت جایگاه سیاسی، اجتماعی یا نظامی کُردها در ایران منجر شود. از این منظر، یک ایران ضعیف اما متمرکز، بسیار مطلوبتر از ایرانی است که در آن شکافهای قومی و سیاسی به دستاوردهای واقعی برای کُردها تبدیل شود. بنابراین، برای دولت ترکیه تفاوت چندانی ندارد چه کسی در تهران بر سر قدرت است؛ مهم این است که معادله کُردی تغییر نکند.
در سوی دیگر، واکنش لیندزی گراهام که به متحدان آمریکا مانند ترکیه، قطر و مصر هشدار میدهد «به ماندن آیتالله فکر نکنند»، لایهای دوگانه دارد. از یک سو، این سخنان میتواند بخشی از فشار سیاسی و روانی آمریکا علیه جمهوری اسلامی و متحدان منطقهایاش تلقی شود. از سوی دیگر، این نوع موضعگیریها سابقهای طولانی در سیاست خارجی آمریکا دارد؛ جایی که شعار «حمایت از مردم» اغلب پوششی برای پیگیری منافع استراتژیک خود واشنگتن بوده است.
ادعای همدلی با مردم ایران، اگرچه در کلام گراهام و حتی اظهاراتی مانند سخنان جیدی ونس درباره سرکوب معترضان دیده میشود، اما در عمل با کارنامه آمریکا در منطقه همخوانی ندارد. تجربه سوریه، عراق و افغانستان نشان داده که آمریکا در بزنگاههای حساس، منافع امنیتی، نظامی و اقتصادی خود را بر خواست و سرنوشت مردم ترجیح داده است. حمایتهای مقطعی، رها کردن متحدان محلی، و معامله با بازیگران اقتدارگرا، بخشی از این الگوی تکرارشونده بوده است.
در نتیجه، نه خوشبینی به مواضع ترکیه واقعبینانه است و نه اتکا به شعارهای سیاستمدارانی مانند لیندزی گراهام. هر دو رویکرد، اگرچه در ظاهر متضاد به نظر میرسند، اما در عمق به یک نقطه مشترک میرسند: اولویت مطلق منافع دولتها بر حقوق و مطالبات واقعی مردم ایران. آنچه آینده ایران را رقم خواهد زد، نه این اظهارنظرها، بلکه توازن نیروهای داخلی و توان جامعه برای تحمیل تغییرات واقعی است—نه وعدههای بیرونی که بارها بیاعتبار شدهاند.