ن: ئارام كریم
اظهارات اخیر سرلشکر یحیی رحیم صفوی، مشاور عالی رهبر جمهوری اسلامی، بار دیگر پرده از شکافهای عمیق در درون ساختار قدرت ایران برداشت. سخنان او در ظاهر متوجه جریان اصلاحطلب و چهرههای میانهرو نظام بود، اما در عمق خود حامل پیامی تهدیدآمیز برای آن بخش از حاکمیت است که هنوز بر ضرورت گفتوگو و تعامل با غرب تأکید دارند. اشارههای تلویحی صفوی به چهرههایی چون روحالله خمینی و اکبر هاشمی رفسنجانی، در ظاهر یادآوری تاریخ انقلاب بود، اما در واقع کوششی برای بازتعریف مفهوم «وفاداری به انقلاب» در چارچوب گفتمان نظامی ـ امنیتی امروز محسوب میشود.
او با تأکید بر اینکه میخواهد «مرگی شرافتمندانه» داشته باشد، در واقع بهگونهای نمادین جناحهای میانهرو و تکنوکرات را تهدید کرد؛ تهدیدی غیرمستقیم اما گویا، مبنی بر اینکه مقاومت در برابر «خط سیاسی جدید» میتواند به سرنوشتی مشابه رفسنجانی یا حتی خمینی منجر شود. در همین راستا، اظهارات محسن رضایی درباره حسن روحانی و ماجرای سرنگونی هواپیمای اوکراینی نیز در چارچوب همین گفتمان قابل تحلیل است؛ گفتمانی که طی آن، هر صدای متفاوت یا منتقد سیاست تقابل با غرب، با برچسب بیوفایی به انقلاب مواجه میشود.
در سوی دیگر، همزمانی این مواضع با اظهارات سرگئی لاوروف، وزیر خارجه روسیه، درباره محمدجواد ظریف، و واکنشهای متقابل ظریف و علیاکبر صالحی، نشانهای از عمق یافتن صفبندیهای تازه در سیاست ایران است. مسکو در سالهای اخیر با هوشمندی خاصی روابط خود را با جناح محافظهکار و ضدغربی ایران گسترش داده است. این نزدیکی نه صرفاً بر پایه منافع اقتصادی، بلکه در قالب یک استراتژی بلندمدت برای حفظ ایران در مدار شرقگرایی تعریف میشود. روسیه بهویژه در پرتو رقابت با ایالات متحده و ناتو در سوریه، قفقاز و خلیج فارس، تلاش میکند ایران را در جایگاه «شریک محتاط اما وابسته» نگه دارد.
اظهارات افشاگرانه ظریف دربارۀ نقش منفی روسیه در جریان مذاکرات هستهای و پاسخ سرد و محتاطانۀ صالحی، بازتابی از همین تضاد درونی است؛ تضادی که دیگر در پشت درهای بسته باقی نمانده است. ظریف بهعنوان نماد دیپلماسی تعاملگرا، بر منطق واقعگرایی سیاسی تأکید داشت و حفظ منافع ملی را در گرو گشودن درهای ارتباط با جهان میدید. در مقابل، جریان نظامی ـ امنیتی، که سپاه پاسداران محور آن است، تعامل را نوعی سازش و عقبنشینی تلقی میکند و بر تقابل پایدار با غرب و اتکا به شرق تأکید دارد. این دو نگرش نهتنها در سیاست خارجی، بلکه در تعریف امنیت ملی و ماهیت قدرت نیز تفاوتی بنیادین دارند.
در این میان، نقش روسیه فراتر از یک متحد معمولی است. مسکو بهخوبی میداند هرگونه چرخش ایران بهسوی غرب، توازن ژئوپولیتیکی منطقه را برهم میزند و حوزه نفوذش را تضعیف میکند. از اینرو، با بهرهگیری از تنشها و چنددستگیهای داخلی ایران، به حمایت از جناحهایی میپردازد که مخالف نزدیکی به غرب هستند. این سیاست عملاً ایران را در وضعیت نیمهوابسته نگه میدارد: کشوری که نه قادر به مصالحه با غرب است و نه میتواند از سایه سنگین شرق رهایی یابد.
اما این کشمکش، تنها منازعهای در حوزه سیاست خارجی نیست. در واقع، ما با جنگ قدرتی ساختاری میان دو بلوک درون نظام روبهرو هستیم: بلوک نظامی ـ امنیتی که اقتدار و مشروعیت را در تسلط بر نهادهای قهریه و ایدئولوژی «مقاومت» میجوید، و بلوک تکنوکرات ـ دیپلمات که بازسازی وجهۀ بینالمللی و گشودن مسیرهای محدود همکاری اقتصادی را راه نجات کشور میداند. هر دو در چارچوب جمهوری اسلامی میاندیشند، اما روایتشان از بقا و آینده ایران دو مسیر کاملاً متفاوت را ترسیم میکند.
در صورت عدم مهار این رقابت، احتمال تبدیل آن به بحرانی ساختاری جدی وجود دارد؛ بحرانی که از سطح اختلافات جناحی فراتر میرود و میتواند توازن شکنندۀ نظام سیاسی را از هم بپاشد. چنین سناریویی ممکن است ایران را وارد مرحلهای از بیثباتی یا بازتعریف اقتدار سیاسی کند.
امروز بیش از هر زمان دیگری مرز میان این دو رویکرد روشن است: در یکسو، ایرانِ منزوی و تابع شرق که در سایۀ تقابل دائمی با غرب بقای خود را جستوجو میکند؛ و در سوی دیگر، ایرانِ تعاملگرا و مستقل که میکوشد از رهگذر گفتوگو، خود را از بنبست تاریخی برهاند. دیر یا زود، ساختار قدرت در ایران ناگزیر خواهد شد میان این دو مسیر یکی را برگزینَد، زیرا ادامۀ ابهام و دوگانگی نه به سود غرب است و نه شرق، بلکه در نهایت این خود ایران است که در طوفان این تضاد گرفتار خواهد شد.