سعدیه وکیلی

(سعدیه وکیلی خواهر شهید «فرهاد وکیلی» از زندانیان سیاسی اعدام‌شده است. شهید وکیلی در سال ۲۰۱۰ همراه با فرزاد کمانگر و رفقایش اعدام شدند)

غم بزرگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. انگار فاجعه ای دیگر در راه بود.

ساعت پنج عصر تلفن‌های داخل بند قطع شد. قطع تلفن برای ما تداعی‌گر اعدام بود و راهکاری برای درزنکردن خبر به بیرون از زندان.

هیجده روز از اردیبهشت گذشته بود.نزدیک غروب و زمان سرشماری زندانیان، همه را شمارش کردند، یک، دو، سه…. یک نفر کم بود…

مکث مامور آمار با آن صدای زبر و خشنش هنگام خواندن نام رفیقمان فرهاد وکیلی …. پیکرم را لرزاند! نگرانی مرگباری در نگاه رفقا به همدیگر هویدا بود. نگرانیمان از آنجا بیشتر بود که می‌دانستیم رفیق فرزاد در یک تماس تلفنی به خانواده‌اش گفته بود که هر آن احتمال اجرای حکم اعدام وجود دارد.

بند۳۵۰اوین

چند روز قبل از نوزدە اردیبهشت بود. خوب یادم هست با رفیق فرهاد وقت هواخوری در حیاط زندان قدم می‌زدیم. فرهاد می‌خواست از احتمال اعدامش صحبت کند، حرفش را بریدم…. اعدام رفیقم… نه در باورم می گنجید، و نه برایم قابل قبول بود. چندین بار خواست صحبت کند و هر بار من بحث را عوض می‌کردم.

ایام انتظار

هروقت افسر نگهبانی فرهاد را صدا می‌زد، می‌دیدم که فرهاد چطور با عجله صورتش را اصلاح می‌کند. دلیلش را از او پرسیدم. با تبسم و وقار همیشگیش گفت: «هر وقت که اسمم را از بلند گو می‌شنوم بی درنگ لحظه موعود و طناب دار در ذهنم تداعی می‌شود، می‌خواهم مرتب و آماده باشم. بگذار مسروری و سر زندگیم به دشمن بقبولاند که من ایستاده می‌میرم و با افتخار جانم را در راه آزادی فدا می‌کنم». با لبخند ادامه داد: «و اگر پیکرم را به خانواده‌ام تحویل دادند، می‌خواهم آنها بدانند که من چقدر امیدوار بودم و عاشق زندگی، و با ترس و نگرانی به سحرگاه اعدام گام ننهاده‌ام.

یک بار هیئتی از دادگاه به بند سیاسی آمده و از فرهاد خواسته بودند که اظهار ندامت و تقاضای عفو کند تا حکم اعدامش لغو شود، اما فرهاد با نگاهی آکندە ازصلابت و قهر رو به قاضی کرده و گفته بود:«به استقبال طناب دار می روم ولی از کرده خود که رسیدن به آزادیست ابراز ندامت نمی‌کنم، بهایش را هم هر چه باشد می‌پردازم، سر به دار می‌دهم اما تن به ذلت هرگز…!»  قاضی با عصبانیت از جایش برخواسته و با عجله بند زندان را ترک کرده بود…

عشق به زندگی در فرهاد را از صحبت همیشگیش در مورد همسر، فرزندان، باغ و مزرعه‌اش می دیدم. از شوق در صحبتهایش در مورد نامه فرزندش که امسال کلاس اول است و آرزوی دوباره دیدن پدر را دارد و اینکه چگونه کودکش حرف دلش را نە با زبان کوردی ، بلکە ترجمە احساسش را بە زبان فارسی برای پدر بازگو کردە بود.

فرهاد با شعار:

” زندگی، يا تو را نخواهم زيست. يا با آزادي خواهمت آراست “

دوباره زیستن را درخود نهادینه کرده بود. همیشه می‌گفت زندگی زیباست و زیبازیستن با خانواده‌ام را دوست دارم. ولی هدفم “آزادی” از همه چیز برایم باارزش‌تر است.

نوزده اردیبهشت شب، هنگام خاموشی بند۳۵۰اوین،

خفقان و فضای سنگینی در بند حاکم بود. بعد از سرشماری هیچکس لب به غذا نزده بود. یکی زیر پتو آرام اشک می‌ریخت، یکی دیگر از استرس ناخن‌هایش را می جوید…. نگرانی من فقط برای بند خودمان نبود. نگرانیم دو چندان می‌شد ، وقتی که یاد رفقایم در بند هفت (فرزادکمانگر،علی حیدریان)، بند نسوان(شیرین علم‌هولی) و بند دویست‌ونه (زینب جلالیان) می افتادم که همگی محکوم به اعدام بودند. این را می دانستم که شیرین، فرزاد وعلی را به سلول انفرادی منتقل کرده بودند.

در بند نسوان شیرین را به بهانه اشتباه گفتن نام پدرش به بیرون بند انتقال داده بودند. شنیدم که شیرین را در حین انتقال به سمت درب خروجی هل داده بودند. شیرین می‌دانسته که آخرین شب زندگیش است، با صدای رسایش که عجین در روح مبارزش بود، شیرزنانه بانگ برمی‌آورد که حداقل مرا فرصتی دهید لباسم را بپوشم، مبادا که لرزش بدنم از سرما را به حساب ترسم از مرگ بگذارید و یا دمی کوتاه که بتوانم از همبندی‌هایم خدا حافظی کنم. اما او فقط فرصت نگاه کوتاهی پیدا کرده بود که به چشمان اشک‌بار دوستانش بیندازد، دو همبندیش که همان روز حکم اعدامشان لغو شده بود.

چه شب توصیف ناپذیریست امشب، نمی‌دانم چرا زمان آنقدر کند می‌گذرد، چرا زمان متوقف شده است! چرا این شب تمامی ندارد. چقدر آرزو می کردم الان می‌توانستم کاری برایتان انجام دهم. چقدر دلم می خواست با چنگ این چهار دیواری لعنتی را می‌توانستم خراب کنم و خودم را به شما برسانم. چقدر دوست داشتم می‌توانستم برای رهائی‌تان از اعدام کاری بکنم. چقدر احساس عجز چیز بدیست. نمی‌دانم چرا امشب زمین و زمان با من سر ناسازگاری دارند. نمی‌دانم چرا دلم لحظه‌ای گول نمی‌خورد. امشب چندین بار آرام برایش توضیح دادم که این هم مثل دفعات قبل فقط سناریوی اعدام است، ولی گوش که نمی‌دهد!

سکوت امشب چرا آنقدر سنگین است! هوا دیگر کم کم دارد روشن می‌شود. گوشم را کنار پنجره کوچک اتاقم تیز کرده‌ام به امید اینکه هیچ صدایی نشنوم. شنیدن صداهای ناآشنا در سحرگاه، پیام‌آور پایان یک زندگی دیگر است. هیچ صدایی نیست! چقدر سکوت گاهی خوب است! چند نفر از هم بندی‌ها، برای کسب خبر به بهانه رفتن به بهداری به بیرون بند رفتند. وقتی برگشتند گفتند که صحبت از اعدام پنج نفر درسحرگاه امروزبوده. چه حس غریبی در بند حاکم بود! دیگر کسی نای صحبت‌کردن هم نداشت. اخبار ساعت دو نام هر پنچ نفر را خواند. فرزاد کمانگر، شیرین علم‌هولی، فرهاد وکیلی، علی حیدریان و مهدی اسلامیان.

یاران همه اعدام شدند!

رفیق من فرهاد، من چگونه می‌توانم روزی را که وسایل شخصیت را جمع می‌کردند تا به خانواده‌ات تحویل دهند فراموش کنم! آن روز که نامه پسرت هوراز اتفاقی به دست من افتاد. نامه‌ای که تو با چه اشتیاقی بارها از آن صحبت کردی و با آن زیستی! هوراز در نامه‌اش نوشته بود ” به امید اینکه هر چه زوتر آزاد بشی بابا ” و من چقدر آن دم آرزو کردم کاش به جای تو مرا اعدام کرده بودند، تا شاید چشمان منتظر فرشته کوچکت دمی آرام گیرند. علی جان، تو هم که نیستی تا چهره آرامت، آرامش بخش دل طوفانیم باشد. شیرین‌جان، حتی سلام فرستادنم برای تو در بند نسوان را هم از من گرفتند. چه دل‌چرکینند این دشمنان آزادی، عشق و زندگی! معلم عشق و صلابت فرزاد مهربان، دیگر تو چرا مرا در این شب تنها گذاشتی! تو که خوب می‌دانستی گوش‌دادن به طنین زیبای صدایت وقتی نامه‌ات را می‌خواندی چه آرامش توصیف‌ناپذیری داشت. من محتاج اندکی صدایت، تبسم زیبا و آرامت و نگاه زندگی‌بخشت هستم.

رفیقان من، شهیدان زنده راه آزادی، روز اعدام شما روز سوگند من به انسانیت بود. من به انسانیت به آزادی به شرف و به خون شما سوگند یادکردم که خواب را از چشمان دشمن آزادی بستانم. سوگند یادکردم تا جان در بدن دارم طلایه‌دار پیام و پیمان شما باشم. دمی از تلاش بازنایستم مگر اینکه رسالت شما را به انجام برسانم و یا قهرمانانه مثل شما جانم را در راه آزادی تقدیم کنم. من شما را و چشم‌انتظاران آزادی را بشارت می‌دهم که اکنون من و هزاران رفیق (هەڤاڵان) چون من در کوههای سر به فلک کشیده کردستان لحظه‌ای برای ادامه راه شما تأمل نخواهیم کرد. کوهستان را از اراده پولادین دوست‌دارانتان متحیر می‌کنیم. و دشمنان شما و آرمانهایتان را نادم.

خاطرات شب سپیده دم برای همیشه در ذهنم جولان می‌زند…. بدرود رفقا!

جنگاور باهوز

خاطراتی کە بغض فروخفته در سینەام را ترکاند و عاملی گشت تا من نیز دست بە قلم بردە از خاطرات دوران سخت ملاقات در زندان، دیدار همرزمان فرهاد، شیون مادر بر مزار خالی برادر، تنها وسائل بازماندە از معلم و استاد زندگیم پس از اعدام و عزم پولادینم در ادامە راە مشعلداران آزادی بنویسم.

٢٢/٠٩/٢٠٠٦ تاریخ دستگیری فرهاد و اقامتش در اوین بود، زندانی کە سرها بە دار شد و کشتارهای دستە‌جمعی در آنجا انجام گرفت، مسلخ عاشقان راە آزادی و دانشگاه آزاداندیشان و پس از یک سال‌ونیم از آنجا بە زندان رجائی‌شهر انتقال پیدا نمود، انتقالی با غل و زنجیر بر دست و پایش و بدون حق داشتن وکیل و فقط در مدت‌زمان هفت دقیقە حکم اعدامش صادر گشت. حکمی کە پایان زندگی را برای فرهاد، فرزاد و علی رقم می‌زد اما این مبارزان در حین خروج از اطاق بیداد دادگاە در کلیدرهای دادگستری بانگ «زندە باد رهبر آپو» سر دادند و فضای خفقان را بە تسخیر خویش درآوردە بودند.

ا/٠٥/٢٠١٠ حکم صادر گشتە، بە اجرا درآمد، بە شهادت بازماندگان و شاهدان آن صبحگاە کە سر آن ستارگان بە دار آویختە شد، همگی با عزمی راسخ و با سردادن سرود «ای رقیب» بە پیشواز مرگ رفتند، رفتند و طناب دار را  خجل و شرمندە روحیە انقلابی خویش نمودند.

سال ٢٠١٣ مادرم کە هیچگاە نائل بە تحویل جنازە دلبندش نگشت برای اولین‌بار در آرامگاه شهیدان مویە سرداد  و گریست، گریست و از دلتنگیش گفت. گفت تا بە خاطر بسپاریم زجری را کە تحمل نمودە و جائی کە در آن آرامش یافتە بود، گلایە‌مند بود از عدم‌وجود آرامگاه فرزندش در کنار دیگر همرزمان. تاریخی کە مصادف بود با اولین ملاقاتش با رفیق جنگاور.

رفیق جنگاور آخرین پیام‌آور فرهاد بود، تنها کسی کە روزهای آخر زندگیش را با وی در زندان بسر بردە و امانت‌دار پرارزشترین خاطرات تلخ زندان بود، کسی کە فرهاد نامەی فرزندش را بە وی سپردە تا پس از مرگش بە هە‌وراز برساند و از تمامی لحظات تلخ اسارت سخن داشت کە آن نقاشی کودک چهارسالە چگونە وسائل آرامش روحش را فراهم آوردە بود.

شاید بە جرات بتوان گفت کە در آغوش جنگاور مادر برای بار اول و پس از اعدام فرهاد، شیون نمود. جنگاور یادآور فرهاد بود و بوی خوش دوستی می‌داد و آخرین کلام و یادگاری فرهاد را در کولە‌بار و قلب خود داشت.

مراسم تحویل آخرین یادگار بازماندە از فرهاد بە فرزندش و گوش فرادادن بە خاطرات زندان در چادری انجام گرفت کە دوستان بە گرد مادر و دیگر بازماندگان فرهاد، همرزمانشان جمع شدە بودند و هر یک در سکوت مطلق تجدیدپیمان مودە و مادر را در سوگش همراهی می‌کردند. نقاشی کودکی کە دیگر آن زمان ٩ سالە بود تحویل دادە شد، نقاشی کە تمامی خواست کودکانەاش بر صفحە سرد  کاغذ حک شدە و سخن از آرزوی بازگشت مجدد پدر بە کانون خانوادە داشت، آرزوی قلبی پسری خردسال کە با اعدام پدر یک شبە و بە ناگاە آنقدر بزرگ شدە بود کە بزرگ‌منشانە نقاشی را دوبارە بە جنگاور بازپس‌دادە و بگوید این هدیە پدر من بە شماست و بگذار پیش شما بماند. خاطرات زندان اما همچنان در سینە پرمهر و آکندە از شور انقلابی جنگاور ماند تا بالاخرە یک سال بعد در سال ٢٠١٤ طی ملاقات کوتاهی کە با وی داشتم از وی خواستم کە خاطرات زندان را مکتوب نماید. اصرار من شاید فریادی بود برای کمک، درخواستی کە شاید بدان وسیلە از آن حباب آهنی بیرون آیم. لباس رزمی کە از کلمات فرهاد، تار و پودش تنیدە شدە بود، از نگاههای گرم و مملو از عشقش در ملاقاتهایمان، از لبخندهای همیشگیش کە تنها تیمار زخم درونم بود در آن لحظە‌ها و البتە تذکر مکرر ایشان کە اجازە ندهم لابە و دلتنگیم اسباب دلخوشی و خوشنودی  دشمنانش را فراهم نماید.

از جنگاور خواستم کە خاطراتش را بنویسد و با وصف آنکە ایشان بە دلیل ضعف در نگارش از پذیرش این خواستە سر باز می‌زد اما بالاخرە پس از چندی، یادداشتی در فیسبوکش بە ثبت رسید.

سپیدە‌دم اعدام را من شاهد نبودم اما می‌توانم از دورانی سخن بە میان آورم کە هنگام ملاقات با فرهاد سپری نمودم. لحظاتی کە بە جرات می‌توان گفت نفس را در سینە حبس می‌کردم تا بتوانم چهرە پرمهرش را در ذهنم برای همیشە حک نمودە و آخرین سخنانش را بە حافظە بسپارم.

مدتها بود کە از همسرش تقاضا نمودە‌بود تا بە وصیتش گوش فرادهد و ایشان هر بار ممانعت کردە‌بود، بە همین سبب در یکی از ملاقاتها من را محرم راز خویش ساخت و از آرزوهایش و واپسین خواستهای خود سخن بە میان آورد.

سخنانی کە در سینە حبس نمودە و در کمال امانت‌داری، حافظ آن  گنجینە گرانقدر گشتم، اما نامە شما رفیق انقلابی پردە از اسرار برداشت، در بندبند این نامە،  وصیتنامە را شاهد بودم کە مکتوب گشتە و چون راوی خاطرات و نظرات خویش بە آنها اشارە نمودە بودی اما در بطن آن همان آخرین سخنان و تمنیات برادرم فرهاد بود.

وسائل باقیماندە از فرهاد چیزی جز ساعت مچی و نقاشی هەوراز نبود اما همین مختصر، جهانی خاطرە بود و هر کدام قدرت انفجار سسلە کوهی را در خود نهفتە داشت.

هەوراز فقط دوسال از عمرش سپری شدە بود زمانی کە پدر دستگیر شدە و در سن چهار سالگی نقاشی بە رسم یاد بود برای پدر کشیدە بود. ماشینی با تعداد افراد خانوادە از هم گسیختە شدە و باغی، نقشی کە سخن از آرزوی بودن خانوادە در جوار هم داشت و سپری‌نمودن چند صباحی در باغ فرهاد. هەوراز از مادر خواستە بود کە چند خطی از زبان وی برای پدر بر نقاشیش بنویسد، جملات کوتاە بود اما پرمعنا. پر از شوق دیدار مجدد، امید بە زندگی و آیندەای کە وی آرزویش را در قلب کوچکش می‌پروراند.

پدر عزیزم امید کە روزی آزاد گردی، بە جمع ما بپیوندی و با ماشین شخصی خودت بە باغمان برویم.

نامە و ساعت را دریافت ننمودیم. برای ساعت حدس زدیم کە حتما در حین اعدام  آذین دستش بودە اما نقاشی فرزندش برایمان هنوز جای سوال بود.

مدتی پس از اعدام تنی چند از دوستان و مادران دیگر خانوادەهای اعدامی ساعت مچی را کە گویا در واپسین لحظات بە رفیقی هم‌بند بە رسم امانت دادە بود برایمان بازپس فرستاند اما هنوز هیچ ردی از نقاشی برادرزادەام  نداشتیم.

پس از گذشت چند سال و در ارتباط با ملاقات مادرم با دیگر همرزمان فرهاد کە در کوههای سر بە فلک کشیدە قندیل مشعلدار آزادی بودند و رهروان راستین شهدا، برای اولین‌بار رفیق جنگاور را ملاقات نمودیم.

پیشوازی بسیار باشکوهی از مادر بە عمل آمد اما در آن میان ذهن کنکاشگر من مشغول بە یکی از رفقا گشت کە خود را بە کاری مشغول نمودە و در آن مراسم باشکوە پیشوازی و خوش‌آمدگویی از مادر شهید فرهاد، تفرە می‌رفت.

دلیل این امر را از دیگر دوستان سوال نمودە و جواب قانع‌کنندەای دریافت نکردم، روح خستە از خسران خویش را هموارە گرد آن رفیق می‌دیدم، بە شکل غیرقابل توصیفی احساس می‌کردم کە تعلق خاطری نسبت بە آن دوست غریب اما دیرآشنا داشتم.

بالاخرە شب‌هنگام ایشان بە چادر مهمانان کە ما در آنجا بە پیشواز دوستان نشستە بودیم آمد. اولین ملاقاتش با ما کمتر از پنج دقیقە بود. روز بعد هم مراسم دیدار با همان شکوە روز گذشتە پیش رفت اما آن رفیقی کە ذهنم را بە خود مشغول نمودە بود کماکان خود را بە کار مشغول نمودە از حضور در جمع خودداری می نمود. ذهن جویای حقیقت حکم می‌نمود کە پیگیر این خواستە روحی خود باشم کە چرا در میان این همە همراهان مهربان و انقلابی فقط آن کسی کە احساس می‌کنم پیوندی نامرئی میانمان است از نشست و مکالمە با ما حذر می‌کند! از یکی از رفقا دلیل را جویا شدم و ایشان مسئلە را عادی جلوە داد و گفت نگران نباش، وی مشغول بە کار خود است و دلیل دیگری برای عدم بودنش در کنار شما بجز مشغلیات روزانە و فردی نیست.

مدتها پس از آن دیدار باشکوە دخترم از قندیل برگشت و سوقاتش برای من، خبر خوشحال‌کنندە پیداشدن نامە هە‌وراز بود. هانا گفت یکی از آن مدافعان آزادی با اسم مستعار جنگاور هم‌سلولی فرهاد بودە و نامە هەوراز  پیش وی می‌باشد.

هانا طی نشستی کە با هم سلولی دائی خویش، جنگاور داشت اولین فرد از افراد خانوادە بود کە خاطرات زندان برایش بازگو شدە و جنگاور در آن نشست بە سفر من و مادر هم اشارە نمودە کە در آن دیدار بە هیچ‌وجە نتوانستە با مادر فرهاد نشستی داشتە و در چشمان خستە از خسران پسرش بنگرد، پسری کە الگو و مظهر استقامت بود و استاد وی در  زندان و امروز مادرش سوگوار است و تحمل دیدن آن صحنە، بازماندە فرماندە زندان، فرهاد عزیزم کار آسانی نبودە است.

ازآن دوران یک سال‌ونیم هم‌بندبودنش با فرهاد گفتە بود و امانتی کە فرهاد در واپسین لحظات زندگی بە وی سپردە بود، امانتی کە بە شهادت جنگاور هر روز دیدگان پرمهر فرهاد بر آن میخ می‌شد و از خواندن آن سطور بە وجد می‌آمد و دوران تلخ و صعب دوری و زندان را بسر می‌داد.

مادر دیگربار برای دیدار منادیان آزادی و گریلاهای همرزم پسر اعدام‌شدەاش بە قندیل آمد. در چادر مهمانان تعداد بسیاری از رفقا بە دیدار مادر آمدند و در میانشان اینبار حضور  جنگاور توجە من را بە خود جلب نمود.

رفیق جنگاور با خضوع خاصی کە براستی مختص بە وجود نازنینش بود، پیش آمد و در حین بوسیدن دست مادرم، برای مادر توضیح دادم کە ایشان یک سال‌ونیم همبند فرهاد بودە. بغض مادر دیگر بار ترکید، دستان جنگاور را صمیمانە در دستان خود می‌فشرد و سر بر سینە پرمهرش نهاد. با آوای نرم و دلنشین مادرانە رو بە دیگر رفقا نمود و گفت همگی شما برایم بە غایت عزیزید و ارجمند اما جنگاور بوئی از باغ گل زندگیم می‌دهد، گلی کە بە تاراج رفتە و از آن خاطرەای باقیست کە شما آن را جاودانە خواهید کرد اما اجازە دهید ببویمش.

بغض متورم و ماندە در  سینە مادر، بە گریە و مویە بدل گشت و جو سنگینی از ماتم و افتخار در آن چادر برافراشتە شدە در کوهپایە سنگر مقاومت حاکم شد، لحظەای کە شاید بتوان گفت آسمان کوتاە و پرستارە قندیل مادر مفتخر در میان همرزمان پسر اعدامیش را چون نوزادی بە آغوش کشیدە و با دردش بە خود می‌پیچید.

آن روز پس از آن دیدار رفیق جنگاور نامە هەوراز را بە کودکی کە آنزمان ٩ سال از بهار عمرش گذشتە و با ناملایمات بسیاری دست و پنجە نرم نمودە و گویا ٩ سالە رە چندین دهە را پیمودە و آزمودە در کوچە پس کوچەهای عمر گشتە، تحویل داد.

نامە را در دستانش گرفت و بدون هیچ تأملی آن را با بیان چند جملە کوتاە بە رفیق جنگاور بازپس داد، صدایی کودکانە بە گوش می‌رسید کە … پدر آن را بە شما هدیە نمودە و طبعا بە رسم هدیە باید نزد شما بماند. صدائی کودکانە اما حاکی از سخاوتمندی کە کمتر انسان بزرگسال و متمکنی توان انجام آن قربانی‌نمودن را دارد، قربانی‌نمودن تنها چیزی کە ساختە و پرداختە وی بود و عامل آسایش روحی پدر در آن دوران سخت و امروز یگانە یادگار آن پدر و فرزند بدور ماندە از هم تا نمتناهی ابدیت … .

مدتها بعد رفیق جنگاور را در شهرک مرزی پنجوین ملاقات نمودم.

ساعتی چند از نشست و ملاقاتمان نگذشتە بود کە با وی شروع بە سخن گفتن نمودە و تمنیات و خواست قلبیم را ابرازنمودم.

از شناخت جامع خود از فرهاد گفتم، از ملاقاتها و برخورد مامورین پستی کە قصد خریدنم را داشتە و مشوق بودند برای بردن بە راە خیانت‌، از نصایح ارزندە فرهاد در هر بار ملاقات و بمب انرژی کە در من منفجر می‌نمود اما با وصف این تفاصیل از وی خواستم کە خاطرات آن یک سال و نیمی کە با فرهاد بود را مکتوب نماید، از استقامتش در زندان، از ساعات سخت و تنهائیشان، از روابطش با دیگر همبندان، از احساساتش در مورد خانوادە و جنبش از همە چیز و هر آنچە کە لازمست ما چون بازماندگانش و دیگران چون همرزمانش از وی بدانیم. اصرار من بر نوشتن آنقدر زیاد بود کە بە آن رفیق فرصت تفکر در هیچ زمینەای دادە نشد و ایشان فقط بە ضعف خویش در بە قلم کشیدن افکار پناە برد کە البتە برایم قابل قبول نبود. سالها بود کە در میان این جمع بە سر می‌بردم و می‌دانستم  هر کدام بە گونەای تبحر خاصی در نوشتن دارند، ترکیب لغات و صف‌آرائی کلمات هر کدامشان آنقد قابل تامل بود کە هر سطر نوشتە آن عزیزان در جان و دلم آوای شعرهای دلپذیری داشت و سخن از صاحب‌قلم‌بودن آنها داشت. من بر خواستە خود پافشاری می‌نمودم گویی صدایی از درونم وادارم می‌نمود کە بر آن امر اصرارورزم، نیازی کە آنزمان براستی نمی‌دانستم از چە چیزی سرچشمە گرفتە بود اما بعدها و با خواندن آن اثر بە قعر آن پی بردم، زمانی کە دیگر شاید بتوان گفت دیر شدە بود. راوی خاطرە خود نیز بە کاروان پر افتخار شهدای راە آزادی پیوستە بود و با آن اثر بە جای ماندە در من، دم زندگی دمید، خواهری کە در فغان سوگواری برادر بە اندرون پناە بردە و از قبول واقعیت سر باز می‌زد، خواهری کە سالهاست وصیتنامە برادر را در سینە چون گنجینەای نگە داشتە و اولین سطور خواندنی صبحگاە و شبانگاهانش گشتە، خواهری کە نصایح برادر آنچنان بر وی تاثیر نهادە بود کە نقش مادری خویش و تعهد بە فرزند را نیز فراموش نمودە تا آنزمان حداقل سە بار تا قعر نیستی فرورفتە و هر بار با فقط یک کولە‌پشتی وسائل شخصی و کولە‌باری از رنج، رە پیمودە بود، خواهری کە نیاز مبرم داشت بە كلامی، صوتی، حمایتی و آغوشی تا موجب ترکیدن بغض مدفون در درونش گردد و بە خود آید و با چشم بصیرت ببیند کە فرهاد و دیگر همراهانش آن شب با کردار و گفتار نشان دادند کە زندگی آزین نشدە بە آزادی را نخواهند زیست.

نرمی در کلام و لطافت در کردار رفیق جنگاور را با هیچ زبانی توان توصیف نیست مگر آنکە در یک کلام اشارە نمایم بە استاد بودنش در مکتب زندگی. مکتبی کە من تا واپسین لحظات زندگی پربار فرهاد، شاگردش بودم، مریدی حلقە بگوش، درویشی کمر بستە، عاشقی از خود بیخود ، رهروی بدون داشتن توان لب گشودن، فرمانبرداری مطلق و بە عبارتی پارە‌ای از  وجودش. در هر نشست و ملاقات فرهاد یادآور آن می‌شد کە نباید گریە کنم. گریە‌کردن برایم تابو شدە بود و وسیلە شادی دشمن. در صبحگاە اعدام احساس می‌کردم فرهاد روبرویم ایستادە و من را می‌نگرد. صدایش در گوش و جان و تنم طنین می‌افکند و تذکر مجدد و مکرر آنکە ضعف و زبونی از خود نشان ندهم و گریە نکنم، با احساسات دوگانە‌ای دست و پنجە نرم می‌کردم نمی‌توانستم بە خود بقبولانم کە آنجا ایستادە و خبر مرگ استاد، برادر، معشوقە و همە دنیایم را بە من دادە‌اند، نە نمی‌توانستم گریە کنم اما بانگ  برآوردە و یاد‌آور مامورین خالی از انسانیت و عطوفت شدم کە با اعدام این عزیزان آنها را بە اسطورە‌هایی بدل نمودید در قلب ملت خویش.

گویی از آن لحظە بە بعد فقط بە شعاردادن بسندە نمودە و با جان، با خون، با دل رهرو راه آن عزیزانم تا آنکە چند هفتە پس از بازگشت از پینجوین نامە رفیق جنگاور، بغضم را برای اولین‌بار ترکاند و وادارم نمود تا فقدان فیزیکی برادر را پذیراگردم، با خواندن آن بر مزار ناپیدایش، شاید در خاوران گریستم و لابە نمودم و صندوقچە دل را برای ابد بازنمودم، صندوقچەی اسراری کە فکر می‌کردم تنها در گوش من در حین ملاقات نجوا شدە بود اما آن شب سطر بە سطر آن را در خاطرات همراهی با نام مستعار جنگاور خواندم و شانە خستە از بە بار کشیدن امانت سنگین عشق را برای اولین‌بار خالی دیدم از حس صیانت از کلام.

 آن جنگاور بە میدان دیگری دعوتم نمودە بود، دروازە دیگری در مقابلم خودنمایی نمود و با چشم دل سطور خونین و خوش خطی را دیدم کە شعار زندگیم گشت و هدف ادامە آن …  مبارزە زندگیست.

فکر اگر پر بکشد

و نترسید کە از سقف عقیدە برود بالاتر

فکر باید بپرد

برسد تا سر کوە تردید

و ببیند کە میان افق باورها

کفر و ایمان چە بە هم نزدیکند

فکر اگر پر بکشد

جای این توپ و تفنگ، اعدام و زندان و این همە جنگ

سینەها دشت محبت گردد

دستها مزرع گلهای قشنگ

فکر اگر پر بکشد هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست

همە پاکیم و رها … همە پاکیم و رها

یاد و خاطرە تمامی شهیدان راە آزادی پیروز و راه پر افتخارشان، پر رهرو باد.